|
به مناسبت سالگرد شهادت حسین علم الهدی |
|
|
|
|
نوشته شده توسط كاربر یک
|
|
جمعه ، 18 دی 1388 ، 19:13 |
|
شهيد حسين علمالهدي در آذر 1359 در منطقه هويزه قلم را در دست گرفت و راز دلش را به رشته تحرير درآورد: چه خوب است آيات قرآن را شعر زندگيام كنم تا اين دل پر هيجان و تپش را آرامش دهد.
به گزارش فرهنگ ایثار، اين نامه نيست، سيب سرخ است، بوي تو را ميدهد. حس عجيبي گرفتهام با آن، هر بار كه به سراغت ميآيم و در اقيانوس حرفهايت غرق ميشوم، دامن مهر تو ناجيام ميشود. اين چه سيب سرخي است كه به من دادهاي. چه بويي و چه طعمي! هر بار كه نگاهش ميكنم، مثل يك سنجاقك، سبك ميشوم. گويي پردرميآورم. چه پري و چه پروازي...! آه حسين من، تو كجايي كه دوباره برايم بنويسي. دل شيفته خطوط آبي نوشتههايت هستم. به آسمانيترين جملههايت به آن همه مستي و عشق و شيدايي دل بستهام. نوشتهاي «من در سنگر هستم، خانه محقر، در اين خانه فرياد، فرياد عشق و سكوت، در اين خانه ساكن و پرجوش و خروش، سكون در كنار رودخانه و هيجان قلب و شور و شهادت، خانه بيشكل و زيبا. بيشكلي ساختمان و زيبايي ايمان. خانه كوچك و با عظمت، كوچكي قبر و عظمت آسمان» اما من اسير جايي به اسم شهرم، پشت اين ديوارهاي بلند، پاي اين آسمان خراشهايي كه دل را ميخراشند، به صورت، سيلي مينوازند و ته گلوي آدم، سرفههاي سياه ميكارند و تو نوشتهاي «امشب پاس دارم، ساعت يك تا سه، چه شب باشكوهي، چقدر با شكوه است. من به ياد انس عليابن ابيطالب(ع) با تاريكي شب و تنهايي او ميافتم. او با اين آسمان پرستاره سخن ميگفت. سر در چاه نخلستان ميكرد و ميگريست، راستي فاصلهاش با من زياد نيست از دشت آزادگان تا كوفه و كربلا 20 كيلومتر است. خدايا! اين سرزمين پاك در دست ناپاكان است. در همين 40 كيلومتري من، در همين تاريكي شب، علي برميخاست و به نخلستان ميرفت. فاطمه(س) وضو ميگرفت. پيامبر(ص) به مسجد ميرفت و حسن(ع) و حسين(ع) به عبادت ميپرداختند. قرآن ميخواندند. صداي او را ميشنوي؟ در اين دل شب به پيامبر(ص) شبيخون ميزدند. غزوه بنياسد، غزوه خيبر. در اين دل شب ياد عزيزانم رضا، اصغر، و منصور ميافتم كه در شبهاي رمضان با هم دعا ميخوانديم؛ بعد ما ميخوابيديم اما منصور بيدار ميماند و ادامه ميداد. در اين دل شب ياد عزيزانم هستم. رضا پيرزاده كه با هم نهجالبلاغه ميخوانديم. ياد اصغر گندمكار كه با هم قرآن كار ميكرديم. در اين دل شب مرداني چون خميني كبير در حال عبادتند. امشب كه پاسم تمام شد حتماً فردا آيات خدا را درباره نماز شب در قرآن، مطالعه ميكنم. اين خانه كوچك، اين سنگر، اين گودي در دل زمين، اين گونيهاي بر هم تكيه داده شده، پر از حرف است، فرياد است، غوغاست... صداي پرمحبت اصغر و حرف زدن آرم رضا و خوشزباني منصور! بغضي گلويم را گرفته، قطرات اشكم هديهتان باد. تنهايي، عميقترين لحظات زندگي يك انسان است. خدايا اين خانه كوچك را بر من مبارك گردان.» و من آه، هزار بار آه كه امشب ميخواهم به شهر بزنم. بيفتم به جان اين خيابانها و باز به ديوارها نگاه كنم. ديوارها هنوز خالي از عطر شهيد نشدهاند اما شايد بعضي از تابلوها، نوشتههاي بزرگ خارجي، روي آنها را پوشانده باشند! هنوز هم به اسم كوچهها نگاه ميكنم. تابلوي كوچك اسم شهدا، چشم نوازم ميشوند و من از اين تنهايي توي شهر درآيم. اين حسرت بيشما بودن از سنگر و خاكريز و جبهه دور ماندن. كاش من هم پاس شب داشتم. كاش من هم به ميهماني غزوهها ميآمدم و توي جمع شما دعا ميخواندم. كاش من هم... «اين چند روز با خاك انس گرفتهام. بوي خاك گرفتهام. رنگ خاك گرفتهام. حال ميفهمم كه چرا پيامبر(ص) عليابن ابيطالب (ع) را ابوتراب ناميد. حال ميفهمم كه علي ابنابيطالب(ع) كه ميفرمايد «سجدههاي نماز، حركت اول خم شدن به روي مهر، اين معنا را ميدهد كه خاك بودهايم. حركت دوم اين معنا را دارد كه از خاك برخاستهايم، متولد شدهايم. حركت سوم رفتن دوباره به خاك،به اين معناست كه دوباره به خاك بازميگرديم (مرگ). و حركت چهارم، برخاستن به اين معناست كه دوباره زنده ميشويم (حيات، قيامت). يعني چه، اما در اين سنگر هميشه در كنار خاكيم. خاك پناهگاهمان است.» اما من حسين جان، نمازم خالي از صداي چلچلههاست. نمازم دور از آسمان و خالي از سجاده خاك است. مادرم ميگويد «بايد به آسمان نگاه كني و اذان بگويي. به ركوع بروي و خدا را تسبيح كني، به سجده بروي و به خدا برسي». ماشيني از راه ميرسد و برايم بوق ميزند. ميايستم و خيره ميشوم به او. ميپرسد: «كجا؟» مات و مبهوت نگاهش ميكنم. داد ميزند: «گفتم كجا؟» دوباره خيره ميشوم به او. درست مثل آدمهاي شوك زده! پوزخند طعنهآميزي ميزند و ميگويد: «مريضي؟» و من آهسته ميگويم: «دلم براي نماز گرفته دنبال يك وضوخانه ميگردم.» و او گاز ميدهد و از من دور ميشود... «روزها صداي رگبار و خمپاره گوشها را كر ميكند و شبها صداي سكوت، صداي تيرها، صداي حركت آب... و ناگهان سكوت شب با فرياد «الله اكبر» برادران شبيخون، شكسته ميشود و تيراندازي شروع ميشود. خدايا امشب كداميك از بچهها زخمي، كداميك شهيد و چند تن از دژخيمان را به جزاي خود رساندهاند. همهاش دلهره، اضطراب، انتظار تا لحظه بازگشت برادران، در انتظارم تا در آغوششان بگيرم. ناگهان «غيور اصلي» در جلو چشمانم ظاهر ميشود آن شهيد، آن مرد تصميم و اراده و مرد تاكتيك...» و كاش تو بودي كه من ذره ذره آب نميشدم. تو بودي و من پشت اين چراغ قرمز گناه، روزها و ماهها معطل نميماندم. از چوپاني كه به تندي گام برميدارد، ميپرسم: «ساعت چنده؟» برميگردد و قاتي آدامس جويدهاش جواب ميدهد: «ساعت ميخواهي چه كني، هر چه شب بلندتر بهتر...» و من دلمويهكنان رو به آسمان ميگويم: «من حسين را ميخواهم. دنبال بچههاي دستهمان هستم. بچههاي دسته بيكسي. از دل گذشتههاي شيفته قمربنيهاشم(ع). همانهايي كه صبح اول عمليات، خود ابوالفضل(ع) آمد و پيشاني بندهايشان را بست مگر نه حسين آقا؟» «درون سنگر با خود سخن ميگويم. راستي چه خوب است از اين فرصت استفاده كنم و با قرآن آشنا شوم. آيات خدا را بخوانم و بعد حفظ كنم. سپس زمزمه كنم. بعد سرود كنم و بعد شعار زندگي كنم. باشد تا دل پرهيجان و تپش را آرامش دهد و بعد با آن براي خود توشه بردارم و توشه را راهي سفر گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم. آيات جهاد را، شهادت، تقوي، ايمان، ايثار، اخلاص، عمل صالح ...» و من چه ... برايم چقدر گذاشتهاي. براي زبان من چه آوردهاي، كه باز شود. و من ديگر الكن نباشم. براي اين پاها، كه بدوم به سوي قله سبزپوش قرآن؟ «من در سنگر هستم، در اوج تنهايي، سلاح بر دوش دارم، كرخه از كنارم ميگذرد. در دو كيلومتري، دشمن مستقر است. تاكنون دوبار شهرهاي مسلمين را مورد تجاوز قرار داده است و اكنون چندين كيلومتر در خاك اسلام وارد شده است و ناجوانمردانه شهرها را ميكوبد و نابود ميكند. صداي رگبار و خمپاره هميشه در گوش است. مردم روستاها و شهرها آواره و سرگردان شدهاند. كودكان گرسنه و لرزان درآغوش مادران ترسان به چشم ميخورند. عبور زمان در كنار برادران خاطره ميسازد. اعمال متهورانه و بيباكانه بچهها حماسه ميآفريند. در كنارم رضا شهيد شد و رضا شاهد شهادت اصغر بود. ولي رضا در تنهايي شهيد شد. راستي شهدا همه با هم بودند. در چه جمع با صفايي. در شهادت منصور، در مسجد، اصغر شهيد براي مردم از منصور حرف زد. وقتي خواستيم كه در خانه اسكندري شهيد برويم، اصغر شهيد شعار «ما تشنه هستيم بهر شهادت» را سرود. وقتي منصور شهيد شد، رضاي شهيد در فراق منصور گريه كرد و صادق بر آنان نوحه ميخواند و صداي دلنشين و پرجذبهاش مرا به گريه ميانداخت... در اين خانه كوچك كه انتخاب كردهام، روزها و لحظات به گونهاي ميگذرد و شبها به گونهاي ديگر. روزها با خود در تنهايي سخن ميگويم و با دوستانم در جمع نماز جماعت. آري تنهايي، موهبتي است، الهي، در تنهايي از تنهايي به درميآييم، در تنهايي به خدا ميرسيم...» من هم مثل تو تنها هستم. مثل تو غريب، اما نه از جنس تو، تو از جنس قوهاي سپيد بال بهشتي و من از جنس آهن پارههاي عصر ماشين. حالا من هم ميخواهم به خدا برسم. ميخواهم مثل دل امام بشوم، مثل قلب شهيدان و مثل سينه تو... به وضوخانه ميرسم. مردي ايستاده، شالي سبز بر دوش و لباسي سفيد بر تن از جنس پرقاصدها. تا ميآيم سلام كنم، سلامم ميدهد و ميگويد: «آقاي حسين علمالهدي پاي آن چشمه منتظر شما نشستهاند!» من شوق ميكنم. من بال درميآورم... من فرياد ميزنم... و ناگهان. از خواب ميپرم. آه، همهاش در خواب بود! شب از نيمه گذشته است. كليد ضبط كوچكم را فشار ميهم. صادق با مهرباني. توي گوشم لالايي آسماني ميخواند: «اي از سفر برگشتگان، كو شهيدانتان، كو شهيدانتان...» منبع: سيب سرخي كه به من هديه دادي/ نوشته مجيد ملامحمدي |
|
آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 18 فروردين 1389 ، 11:55 |