|
آيه «شهيد گمنام» اميدبخش دل براي حضور در ضيافت الهي شد |
|
|
|
|
نوشته شده توسط كاربر یک
|
|
شنبه ، 23 مرداد 1389 ، 13:17 |
|
مانده بودم فكري، بايد كاري ميكردم، توسل به آيه و حديثي تا با دست خالي در كنار محبوب حاضر نشوم. ناگاه يكي از آيههاي الهي در ذهنم نقش بست. آيه شهيد گمنام از كتاب هشت سال دفاع مقدس اميد بخش دل من براي حضور در جوار محبوب شد.
به گزارش فرهنگ ایثار، هلال ماه، خبر از آمدن شهر الله را نويد ميداد، ضيافتي كه ورود به آن لباسي زيبا و خوشبو را ميطلبيد. خوبان يك به يك آماده ميشدند. يكي با مناجات شعبانيه، يكي با روزههاي اول ماه و ديگري با درك سحر، دل صاحبخانه را به دست آورده بودند تا در ضيافت محبوب، بالانشين سفره او شوند. به خودم نيمنگاهي كردم، دستم خالي بود و هيچ چيز براي صاحبخانه تهيه نكرده بودم الا كولهباري از گناه و آلودگي، دلشكسته بودم و از همه جا نااميد. من كه صاحبخانه را به لطف و كرم ميشناختم بابت دعوت شدن به ميهمانياش خيالم آسوده بود ولي ميترسيدم از شرمندگي، از اين كه چشمانم در چشمان صاحبخانه بيافتد و حرفي براي گفتن نداشته باشم. مانده بودم فكري، بايد كاري ميكردم، توسل به آيه و حديثي تا با دست خالي در كنار محبوب حاضر نشوم. ناگاه يكي از آيههاي الهي در ذهنم نقش بست. آيه شهيد گمنام از كتاب 8 سال دفاع مقدس. آيهاي كه تنها اميد و ملجا من شده بود. به سوي مزار شهداي گمنام به راه افتادم. بارها در كنارشان منزل كرده بودم.حضور در آنجا وجودم را آرام ميكرد، نميدانم چرا، شايد به خاطر راز گمنامي بود. قدمهايم را آهسته آهسته برداشتم، زير لب زمزمه ميكردم كه اگر آنها نگاهي به من آلوده بياندازند به تمام خوبان حضرت حق، فخرفروشي خواهم كرد. وارد روضه منوره شدم، قبور شهداي گمنام چنان آرامشي در قلبم ايجاد كرد كه ناخودآگاه زانو زدم و مودب در كنارشان نشستم. ميدانستم كه آنها از حال من باخبر هستند و نيازي به حرف زدن نيست. اما دلم نيامد كه سر بر آستانشان نگذارم و سجده عشق را به جاي نياورم. سرم بر سجده بود ولي احساس ميكردم زمزمههاي دلم به گوششان نزديك و نزديكتر ميشود. نجوايي كه آنها را آگاه كرده بود، آلودهتر از من در اين شهر پيدا نميشود، صدايي كه به آنها ميگفت اين بنده ما تو سري خور نفسش شده است و اگر كاري برايس صورت نگيرد، هلاك خواهد شد. قطرات اشك مانند هميشه به فريادم رسيدم، قطرات اشك را كه تنها سرمايه من بود، خرج قبورشان كردم. اميد داشتم كه آنها ميتوانند كاري برايم انجام دهد، آنها تمام سرمايه خود را خرج محبوب كرده بودند، مگر ميشود كه رب اين ماه خريدار حرفشان نباشد. هنوزم سرم از سجده بلند نشده بود كه احساس كردم روحي تازه در وجودم دميده شده است. روحي كه مرا به مسيري تازه فرا ميخواند ولي لازمهاش همتي مردانه و غيرتي علوي بود.
|
|
آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 26 مرداد 1389 ، 12:31 |